|
حرفهایی برای گفتن
|
این روزها سرم خیلی شلوغ شده
الان هم که مثل بچه پرروها نشستم و دارم آپ میکنم باید با عجله برم سر جلسه امتحان
!!!( میبینی مردم چقدر رله هستن)![]()
خسته ام و حوصله هم ندارم چقدر امتحان![]()
( حالا یکی به من بگه مگه خودت میخوای امتحان بدی !!!!)![]()
ای بابا چرا گیر میدین ![]()
درسته خودم نمیخوام امتحان بدم ولی ناظر بودن که سخت تره !!!
خودتون که دیگه واردین همه اش میخواد مراقب باشی کسی تقلب نکنه ( الان میگن مگه کسی هم تقلب میکنه
!!!)
خوب الان دیگه برم تا سر و صدای کسی بالا نرفته ![]()
دعا کنید این امتحانات لعنتی زودتر تموم بشه تا منم یه نفس راحت بکشم ![]()
قربونت![]()
مدتی بود که این بلاگفای لعنتی اجازه ورود رو بهم نمیداد ( یه چیزی توی مایه های هک شدن و این چرت و پرتها !!!) ![]()
کلمه عبور جدیدی رو هم بهم نمیداد تا وارد بشم ( جون من مشکوک نیست !!!)![]()
ولی بعد از مدتها تلاش بی وقفه ( ببینید چی کشیدم توی این مدت !!!)
بالاخره موفق شدم تا وبلاگم رو دوباره به دست بیارم (به زور از حلقومشون کشیدم بیرون
)
البته توی این مدت یه وبلاگ دیگه درست کردم ( میدونم الان میگین بی معرفت خوب میومدی میگفتی !! آدرس جدید رو میدادی ؟!!)
ولی نمیدونم چرا این کار رو نکردم ؟؟![]()
یعنی میدونید هر روز فکر میکردم درست میشه و دوباره میام و باز هر روز همین فکر باعث شد تا کسی نفهمه چه بلایی سرم اومده![]()
( امیدوارم که دوستان گلم من رو ببخشن و ازم ناراحت نشده باشن
)
فعلا با اجازه
این روزها رنگها ، خود باخته اند.
مردها پیشوند ـ نا ـ گرفته اند
دوستان هنگام نیاز تنها ، یادی از ما کرده اند
نه گوشی هست و نه حتی چشمی
نگاههایی پر طَمَع
حرفهایی همه از جنس دروغ
این روزها بعضی آدمها
چهار سُم دارند
من چرا فکر میکردم دنیا بوی محبت دارد ؟
عطر گلهای شب بو
یاسهای سفید ؟
من چرا هر چه سیاهی دیدم
فکر کردم خطای چشم من است ؟
همه را میدیدم
با وقار،
با خودم میگفتم
نوری دارد افکارشان
میشدم پر افتخار
چه سفید بودم من ، چه تمیز
من نمیدانستم زیر میز
دستهاشان، پاهاشان ، در غریزه
مثل حیوان
گرفتار شده
من از این آدمها میترسم.![]()
از دیروز
هر جا رفتم ، آمد سوز
با دو چشم بی تاب
ثانیه ای هزار بار
به عقب رو کردم
چون سایه میکند دنبالم !
همه تارهای تاریخم را میداند
مرا همه جا یا هر جا می پاید
با ناخنهایش بر زندگیم می ساید
![]()
من فقط امشب آرزو کردم
دو حبه آرامش داشتم
نگاه شکاکت را برمیداشتم
در چشمه عشـــق میشستم
من فقط آرزو کردم
یک قلم داشتم
یک زمان طولانی
یک ورق قد راه شیری
مینوشتم آنقدر
تا تو دیگر هرگز
متنهایم را خط نزنی.
من می دانم ؛
می دانم روزی از کوچه دلتنگی هايم گذر خواهی کرد .
من آن روز٬ کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد تا ؛
بوی خوش آمدن يار همه را با خبر کند ؛
و به انتظار ديرينه ی من پايان دهد .
من تو را ٬
عشقت را ٬
حتی دوست نداشتن هايت را ٬
در سينه ام ٬
در خيالم و در روحم حبس خواهم کرد .

به شونه هام تكيه بكن
منم يه شاخه ي ترم
سايه ي باد بي نشون
گذشته از روي سرم
به دست من بوسه بزن
كه خالي از نوازشه
چشماي بي فروغ من
غرق نياز و خواهشه
به خنده هام نگاه نكن
گذشته اب از سر من
داره برام قصه
مادر غم مادر غم
بهم بخند اره بگو
يه ادم يه لاقبا
صداي گريه هاي من
گم مي شه تو خواب صدا
يه بار به قلب من بيا
به خانه ي دلم بيا
دلم شده پر از ترك
تو باز بگو خوب به درك
0000000 0000000
00000000000000 0000000000000
000000000000000000 000000000000000000
000000000000000000000000000000_______00000
0000000000000000000000000000000_________0000
0000000000000000000000000000000000________0000
0000000000000000000000000000000000000_____0000
0000000000000000000000000000000000000000___00000
00000000000000000000000000000000000000000_000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000000000
00000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000
000000000000000000000000
00000000000000000000
000000000000000
0000000000
000000
0000
00
عشق چيست ؟

عشق دانش است دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است ...


سادگی سنجاقک کوچکی بود
هدیه ای بی سبب
شبنمکی بر لبان عاشقت
وقتی که زیر باران غریبه ای را می خواندی
و من آن سوتر ترا دعا می کردم
چشمانم چنان مجمر خون به یادت مانده است .
حالا سالها گذشته است دیگر باران آبی نیست
و گربه ها همگی شرورند .
چرا خیال می کنی
هنوز به ستاره چینی در کویر دلخوشم .
من !
آن هم من !
من به روی چینه ی نازکی راه می روم
که یکسویش دریایی از خون موج می زند
و سوی دیگرش دوزخی از آتش است
آن چنان عمیق که سرچشمه ی آن پیدا نیست .
برای من که اینچنین فقیرم همین سنجاقک کوچک ثروتی ست
و لمس تو چمنگاهی که از نمین ترانه ای شاداب است .
خواب !
آن هم بر چشم های من
نمی شنوی ؟ !
صدای انفجار بزرگی را که هر لحظه درون سینه ام شیطنت می کند
گیاهی که در کوهستان رُست چگونه به نرمی دستان تو عادت کند
بر می گردد به سایه
تنها خنده اش شبیه آفتابگردان خواهد ماند .
ترانه بخوان غریبه را بخوان
تا ببینم چگونه در آغوشش رها می شوی
دعایت می کنم با چشمانی خونین مجمر .
گذر می کنم بی تو در انزوای شهرم
در سیاهی پایتخت در فرار طبرستان
در زخم های جنوب در بی قراری کردستان
در سوگ ارگ .
گذر می کنم بی تو
با یادت
که زیبا ترین رقص ها را
کنار شعله ای در نم نمک باران نشانم دادی .
هدیه ای بی سبب از تو در دستم است
ببین ! سنجاقکت جان می گیرد
پرواز می کند کوچک است و زیبا
افسوس که در این حوالی ستاره چینان مرده اند .
تو گفتی عاشقی معنا ندارد
جهان جز عاشقان رسوا ندارد
خدایا هر چه رسوائیست زیباست
جهان بی عاشقان معنا ندارد
کسی چون من خراب و عاشق ومست
به غیر از عاشقی رویا ندارد
خرابم کن ، خرابم کن ، خرابی
که غیر از دلبرش سودا ندارد

مراد ازگفتن نامت
تسلای خاطربود و بس
ورنه خود دانم که این لاف عقل است
حرفِ پیوند ، خیالی باطل است.
من کجا باشم ، تو کجا؟!
تو نباشی در خور رنگِ سیاه!
من همه رنگِ تباهی ـ تو فرشته!
تو خود صبح سپیدی!
تو خود عشق
تو خود مهرِفزونی!
من گاه با خود می گویم
که چرا بین من و تو
اینهمه فاصله است
اینهمه دوری راه...
اینهمه سختی هجر
که جدائیم چرا؟!
ع.م. آزاد

به ناگهان می آید
عشق را می گویم
بسان بهمنی
غلتان
و صاعقه ای
رخشان
می آید
با هزاران لهجه
تا هم آواز قناری شود
و در آینه ای به وسعت ملکوت
سیمای ازلی خود را بنگرد
(ناهیدعباسی)
خودم ناراحت از تنها شدنها
تو اما فارغ از هر ترس ودردی
دلیلش رابگویم :
چون تو مَردی!!!
و میدانی چه می آید ، غرور و صبر و ایمانت
تفال میزند چشمم به روی هر نگاه تو
بیا بگشا در دل را ، ببین ناخوانده مهمانت
نگاهت میکنم ، شاید جوابم را دهی ، یک دم
بگویی از دلت با من ، بخوانم این ز دیوانت
برای بیستون کندن ، ندارم تیشه ای اما
چه شیرین رخنه کردم من ، درون راز پنهانت
نبندی در به روی من ، تو اي زيباي روييايي
كه مي آيم شبي از ره به سور گرم چشمانت
وميخندد نگاه تو به روي چشم غمگينم
كه ميدانم چه ميگويد "حديث تلخ هجرانت"




فقط چند گام دیگر مانده تا پای بلند دار
کمی آهسته تر شاید ... نه محکمتر قدم بگذار
به شدت خسته ام از خود به سختی خسته ام از تو
بیا ای جان بی ارزش ، بیا دست از سرم بردار
خدا میداند ای مردم ، دلم چون ساقه گندم
نمیرقصد بجز با گل ، نمیمیرد مگر با خار
نه با جن نسبتی دارم ، نه از اقوام انسانم
مرا از من بگیر و دست موجودی دگر بسپار
خودت بنشین قضاوت کن ... اگر تو جای من بودی
چه میگفتی به این مردم ، چه میکردی به این دیوار ؟؟؟
خدایا گر چه کفر است این ، ولی یک شب از این شبها
فقط یک لحظه ـ یک لحظه ـ خودت را جای من بگذار
همه جا،همه چیز سفید است
دل من،دل تو سفید است
از چشمان تو میگویم
تا همه آگاه شوند
از آتشی که تو به جانم انداختی
در پس سایه های سرد
و شبهای تاریک
مینگرم تا ببینم
کسی را که با فانوس به جستجوی من آمده است
نگاهت پاسخی است به تمام سوالات من
سوالاتی که هرگز مرا رخصت پرسیدن نبود
( فاطمه شایگانی صفا )
برای آنکه عطش خواستن را در چشمانم دید و به لبخندی آن را فرو ننشاند

از بهشت بر ميگردم
خبري نبود...
همخوابگي با مهوشان پاداش بندگيم بود
...وه كه بوي تنت را هيچ حوري اي نميداد
رغبت بوسه هيچيك را نداشتم
فقط رفتم كه خدا بدهكارم نباشد...
.
..
…
ياوه گفتم، از بهشت بر نمي گردم
مرا راندند به جرم تكفير
گفتم كه تو بهشت مني...

میخواهم...
توان آنرا داشته باشم که ادامه دهم ...
اگر زمانه بر وفق مرادم نگشت ،از نو آغاز کنم.. .
زیبایی را ببینم ، هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند.
