
فقط چند گام دیگر مانده تا پای بلند دار
کمی آهسته تر شاید ... نه محکمتر قدم بگذار
به شدت خسته ام از خود به سختی خسته ام از تو
بیا ای جان بی ارزش ، بیا دست از سرم بردار
خدا میداند ای مردم ، دلم چون ساقه گندم
نمیرقصد بجز با گل ، نمیمیرد مگر با خار
نه با جن نسبتی دارم ، نه از اقوام انسانم
مرا از من بگیر و دست موجودی دگر بسپار
خودت بنشین قضاوت کن ... اگر تو جای من بودی
چه میگفتی به این مردم ، چه میکردی به این دیوار ؟؟؟
خدایا گر چه کفر است این ، ولی یک شب از این شبها
فقط یک لحظه ـ یک لحظه ـ خودت را جای من بگذار
همه جا،همه چیز سفید است
دل من،دل تو سفید است
از چشمان تو میگویم
تا همه آگاه شوند
از آتشی که تو به جانم انداختی
در پس سایه های سرد
و شبهای تاریک
مینگرم تا ببینم
کسی را که با فانوس به جستجوی من آمده است
نگاهت پاسخی است به تمام سوالات من
سوالاتی که هرگز مرا رخصت پرسیدن نبود
( فاطمه شایگانی صفا )
